دامنگیر. [ م َ ] ( نف ) گیرنده دامن. آخذ دامان : هزار گونه غم از هر سوئیست دامنگیرهنوز در تک وپوی غم دگر میگشت.سعدی.- خار دامنگیر ؛ خار که بسبب داشتن نوکهای برگشته تیز چون دوژه و نظایر آن بدامن بند شود : چون تو بیرون آمدی از بند و زندان لباس سربسر روی زمین گو خار دامنگیرباش.صائب. || کنایه از باعث سکون و مانع شونده. ( از برهان ). از حرکت بازدارنده. مانع حرکت. از جنبش بازدارنده : والی ری بند بر عزمم...
فرهنگ عمید
۱. کسی یا چیزی که باعث گرفتاری و برجاماندگی یا توقف اضطراری در جایی بشود. ۲. آنچه شخص را مجبور به حمایت و مراقبت و نگهداری کسی یا چیزی بکند.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص فا. ) ۱ - باعث گرفتاری و ماندگی . ۲ - آن چه که شخص را وادار به حمایت و نگهداری از کسی یا چیزی می کند.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - مانع رادع . ۲ - هر چیز که باعث سکون و عدم حرکت شخص گردد . ۳ - آنچه که شخص را وادار به حمایت و حراست کسی یا چیزی کند . ۴ - مدعی . ۵ - مصاحب .