دال . (ع ص ) زن فربه و سمین . زن فربه . (مهذب الاسماء) (دهار). || ج ِ دالة،شهرت . (منتهی الارب ).
دال . (اِخ ) یاداللف نام نهری در سوئد. و آن از کوه دورفین سرچشمه گیرد و پس از طی پانصدهزار گز به خلیج بوتینا ریزد.آنرا آبشارهای بس زیباست . (از قاموس الاعلام ترکی ).
نام حرف «د».
= کرکس: ◻︎ مردکی را به دشت گرگ درید / زو بخوردند کرکس و دالان (ناصرخسرو۱: ۵۲۹).
۱. دلالتکننده و راهنماییکننده؛ راهنماینده.
۲. [مقابلِ مدلول] (منطق) امری که بهوسیلۀ آن علم به امر دیگر حاصل شود.
خال (اِمر.) نهال نو نشانده و پیوند نکرده .
(اِ.) 1 - عقاب . 2 - مرغی لاشخور از نوع کرکس .
(لّ) [ ع . ] (اِفا.) دلالت کننده ، هدایت کننده ، نشان دهنده .
در زبانشناسی سوسوری، صورت آوایی ذهنی
عقاب سیاه کوهستان
(اراکی) به معنی نوبت.
دال به لری به معنی سنگ در اندازه ی یک آجر می باشد در پهلوی هم همین لغت وجود داشته است .معنی دیگر آن دال به معنی کرکس است که کاملا در لری رایج است .
لاشخور
نوک پستان حیوان اهلی
دال، عقاب.
کج، منحنی
حاکی، مشعر
رهنما، هادی
عقاب، کرکس، نسر
۱. حاکی، مشعر
۲. رهنما، هادی
۳. کج، منحنی
۴. عقاب، کرکس، نسر