داغ کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تسویم. ( دهار ). وسم. ( تاج المصادر ) ( دهار ). حسم. ( ترجمان القرآن ). کی . ( ترجمان القرآن ) ( منتهی الارب ). سمة. ( تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ). صماح. ( منتهی الارب ). تحویر. ( تاج المصادر ). آهن تفته برای نشان حیوان بر پوست نهادن. سوختن جزئی از پوست تن با آهنی تفته یا چیزی مانند آن و این در حیوان چون اسب و استر وشتر و گوسفند و غیره نشانی است گم نشدن او را. داغ...
فرهنگ معین
(کَ دَ ) (مص م . ) ۱ - بسیار گرم کردن . ۲ - سوزاندن موضعی به وسیلة آلتی فلزی که در آتش سرخ شده .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - بسیار گرم کردن ( بخاری را داغ کرد ) . ۲ - سوزاندن موضعی به وسیله آلتی فلزی که در آتش سرخ شده مخصوصا سوزاندن کفل چهار پایان داغ کرده از دیگران ممتاز باشند .
اصطلاحات
معنی اصطلاح -> داغ کردن بسیار خشمگین شدن مثال: برادرم دیگه داشت داغ می کرد و مرتب صداش بلندتر می شد.