داخل شدن. [ خ ِ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) درآمدن. اندر آمدن. دخول. وارد شدن. فروشدن. داخل گشتن. ورود کردن. ولوج. داخل گردیدن. درشدن : شبی بیکی از مجالس ملوک داخل شد. ( مجالس سعدی ). کبن ؛ داخل شدن دندان ثنایای آدمی از بالا و پایین در غار دهن. ( منتهی الارب ). - داخل لیل و نهار شدن ؛ اعتبار یافتن. سر میان سرها آوردن. || نفوذ کردن. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
در آمدن
مترادف و متضاد
enter(فعل)
بدست اوردن، وارد شدن، در امدن، ثبت کردن، نام نویسی کردن، داخل شدن، قدم نهادن در، داخل عضویت شدن، پا گذاشتن، تو آمدن، تو رفتن