خیو. [ خ َ / خیو ] ( اِ ) تف ، آب دهن ، خلشک. ( ناظم الاطباء ). تفو، اخ تف ، خیم ، ته ، تهو، بزاق ، بصاق ، بساق ، لعاب ، رضاب ، لیاط، ریق ، خدو، انجوغ ، انجوخ ، لفج ،مجاجه. ( یادداشت مؤلف ) : و این مهتران راکه رنجه نیارستند داشتن دشنام دادندی و سرد گفتندی و خیو بر رویشان انداختندی و آنکس که خیو بر روی پیغمبر صلی اﷲ علیه و سلم انداخت کافری... ( ترجمه طبری بلعمی ). ابی بن خلف گفت قریش میگویند که تو...
فرهنگ عمید
آب دهان، تُف.
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ. ) آب دهان ، تف . خدو و خوی نیز گویند.
فرهنگ فارسی
خدو، آب دهان، تف، خیوک هم گفته اند ( اسم ) آب دهان تف . تف آب دهن
دانشنامه عمومی
خَیو فرعونی پیش دودمانی در مصر باستان بود که بر دلتای رود نیل فرمانروایی می کرد. اطلاعات درباره او بسیار کم است و تنها نامش به همراه چند تن از پادشاهان مصر سفلی در سنگ پالرمو ذکر شده است. معنای نام این فرعون ناشناخته است.