معانی کلمه : خیس
لغت نامه دهخدا
خیس . [ خ َ ] (اِخ ) از بلوکات جوف غربی است در مصر. (از معجم البلدان ).
خیس . (ص ) آبدار. مرطوب . آب بخود کشیده . (ناظم الاطباء). تر. (یادداشت مؤلف ). || (اِ) ملافه ٔ کرباس کلفت . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
بیشه یا کُنام شیر.
۱. [مقابلِ خشک] ویژگی کسی یا چیزی که با آب یا مایع دیگر مرطوب شده باشد؛ تر.
۲. (بن مضارعِ خیسیدن) = خیسیدن
۱. [مقابلِ خشک] ویژگی کسی یا چیزی که با آب یا مایع دیگر مرطوب شده باشد، تر.
۲. (بن مضارعِ خیسیدن ) = خیسیدن
بیشه یا کُنام شیر.
۲. (بن مضارعِ خیسیدن ) = خیسیدن
بیشه یا کُنام شیر.
فرهنگ معین
(ص . ) مرطوب ، تر.
فرهنگ فارسی
خیس کردن، ترشدن، خیس شده در آب، خیسانیده
( صفت ) آب بخود کشیده مرطوب تر .
از بلوکات جوف غربی است در مصر
( صفت ) آب بخود کشیده مرطوب تر .
از بلوکات جوف غربی است در مصر
گویش اصفهانی
تکیه ای: tar / xis
طاری: xis
طامه ای: tar
طرقی: tar
کشه ای: xis
نطنزی: tar
مترادف و متضاد
تر، مرطوب، نم، نمناک نمین ≠ خشک
واژه نامه بختیاریکا
تَرتِلی؛ شِلِپ؛ شو؛ تِلی
