خورشیدروی . [ خوَرْ / خُرْ ] (ص مرکب ) خوب روی . جمیل . خورشیدچهر. خورشیدرو : بجستند خورشیدرویان ز جای از آن غلغل نامور کدخدای . فردوسی .برون آورید از شبستان اوی بتان سیه چشم خورشیدروی . فردوسی .بدینگونه رانید یکسر سخن ز خورشیدرویان سرو چمن . فردوسی .بخورشیدرویان سپهدار گفت که این خواب را باز باید نهفت . فردوسی .خورشیدروی باشد عنبرعذار باشداز پای تا بفرقش رنگ و نگار باشد. منوچهری .من شدم عاشق بر آ...