کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معنی و تلفظ کلمه خورده | کلماتور
معانی کلمه : خورده
تلفظ بین المللی :
/xˈordeː/
تلفظ :
[x'oRde:]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
کلمات مرتبط
خورده برار
خورده چش
خورده ریز
خورده شدن
خورده و ریز دانه های ناشی از اره کشیدن
خورده کاری
خورده است
خورده باشد
خورده باشم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
لغت نامه دهخدا
این معنی را بیشتر بخوانید
خورده. [ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ] ( ن مف ) هر چیز مأکول و از گلو فروبرده شده و متأکل شده. ( ناظم الاطباء ). طعام. غذا. خوراک : خو مبر از خورد بیکبارگی خورده نگه دار بکم خوردگی.نظامی.خورده های ملوک وار سره مرغ وماهی و گوسپند و بره.نظامی.هر نعمتی که هست بعالم تو خورده دان هر لذتی که هست سراسر چشیده گیر.سعدی.خوان بزرگان اگرچه لذیذ است خورده اینان خود بالذت تر. ( گلستان ).- کرم خورده ؛ آنچه کرم آنرا خو...
فرهنگ عمید
۱. ویژگی کسی که چیزی را خورده است.
۲. ساییده شده.
فرهنگ معین
(خُ دِ ) (ص مف . ) چیزی که از گلو فرو رفته و بلعیده شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) چیزی که از گلو فرو رفته و بلعیده شده .
مترادف و متضاد
drunk
(صفت)
مست، خنگ، خورده، سرمست، مخمور، لول، نشئه شده
eaten
(صفت)
خورده
کلمات مرتبط
خورده برار
خورده چش
خورده ریز
خورده شدن
خورده و ریز دانه های ناشی از اره کشیدن
خورده کاری
خورده است
خورده باشد
خورده باشم
نظرات