خورا. [ خوَ / خ ُ ] ( نف ) سزاوار. لایق. شایسته. ( ناظم الاطباء ). درخور. ( انجمن آرای ناصری ) : خورای تو نبود چنین کار بدبود کاربد از در هیربد.ابوشکور بلخی ( از انجمن آرای ناصری ).خورا هرچه بینی تو از کم و بیش کند همچو خود هریکی خورد خویش.اسدی.من چه در پای تو ریزم که خورای تو بودسر نه چیزیست که شایسته پای تو بود.سعدی.شد قرص جوت خورش اگرچه قرص مه و خور بود خورایت .سلمان ساوجی ( از آنندراج ). || خو...