معانی کلمه : خور
لغت نامه دهخدا
خور. [ خوَرْ / خُرْ ](اِخ ) نام کوشکی است مشهور بخورنق . (برهان قاطع).
خور. [ خوَرْ / خُرْ ] (اِخ ) نام دهی است به استرآباد. (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ عمید
ضعف؛ سستی؛ ناتوانی.
شاخابهایی از خلیجفارس: خور موسی، خور میناب.
۱. روز یازدهم هر ماه خورشیدی.
۲. = خورشید
۱. = خوردن
۲. (صفت) خورنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): شرابخور، میراثخور، نانخور.
۳. (اسم) [قدیمی] خوراک؛ خوردنی.
فرهنگ معین
(خُ) (اِخ .) خورشید، آفتاب .
( ~.) 1 - (اِ.) ریشة خوردن ، خوراک . 2 - خوردنی . 3 - (ص فا.) در ترکیب به معنی خورنده آید: باده خور، میراث خور.
(خُ ) (اِخ . ) خورشید، آفتاب .
( ~. ) ۱ - (اِ. ) ریشة خوردن ، خوراک . ۲ - خوردنی . ۳ - (ص فا. ) در ترکیب به معنی خورنده آید: باده خور، میراث خور.
( ~. ) ۱ - (اِ. ) ریشة خوردن ، خوراک . ۲ - خوردنی . ۳ - (ص فا. ) در ترکیب به معنی خورنده آید: باده خور، میراث خور.
دانشنامه آزاد فارسی
(یا: هور) نام شاخابه هایی از خلیج فارس. خور موسی، خور میناب، و خورالعظیم از آن جمله اند. همچنین به درّه های زیرآبی خلیج فارس نیز خور می گویند.
wikijoo: خور
فرهنگ فارسی
زمین پست
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
/Khaver/ خبر
مترادف و متضاد
خلیج، شاخاب، شاخابه ≠ شبهجزیره
آفتاب، خورشید، شمس، مهر، هور ≠ قمر، ماه
۱. خلیج، شاخاب، شاخابه
۲. زمین پست ≠ شبهجزیره
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۲(بار)
wikialkb: ریشه_خور
واژه نامه بختیاریکا
هَور
