معانی کلمه : خوب
لغت نامه دهخدا
خوب . [ خ َ ] (ع مص ) درویش گردیدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. هنگام پذیرفتن سخن یا نظر مخاطب به کار میرود.
۲. [مجاز] هنگام انتظار برای شنیدن دنبالۀ صحبت مخاطب به کار میرود.
۱. [مقابلِ بد] نیکو؛ پسندیده.
۲. دارای ویژگیهای مثبت و مورد پسند.
۳. مرغوب.
۴. (اسم) [قدیمی] دختر یا زن زیبا و خوشگل.
فرهنگ معین
[ په . ] (ص . ) ۱ - نیکو، پسندیده . ۲ - زیبا، ج . خوبان .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - نیکو پسندیده مقابل بد. ۲ - زیبا قشنگ جمیل . جمع : خوبان مقابل زشت . ۳ - پس از تقاضای اجرای امری گویند : (( خواب ) ) یعنی قبول داری ? می پذیری ۴ ? - پس از شنیدن بخشی از مطلب گویند : (( خوب ) ) یعنی (( بعد ) ) (( بعد چه شد ? ) )
درویش گردیدن
درویش گردیدن
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
نیک، خوش ≠ بد
۱. نیک، خوش ≠ بد
۲. خیر، صلاح ≠ شر
۳. نغز، پسندیده، مطلوب ≠ ناپسند، نامطلوب
۴. زیبا، قشنگ، خوشکل، جمیل ≠ زشت
۵. عالی، زیبنده
۶. زیاد، خیلی
۷. عجب، شگفت
۸. شریف، پاک، قابلاعتماد
۹. شایسته، خوشایند،
۱۰. شفایافته، بهبودیافته، درمانشده،
واژه نامه بختیاریکا
پاکیزِه؛ خاو؛ دِرِست؛ نازُک؛ نَشمین؛ وَلم
خا ( خاو )
خا ( خاو )
