خواربار. [ خوا / خا ] ( اِ مرکب ) خوراک. طعام. ( ناظم الاطباء ). آنچه بخورند. ( شرفنامه منیری ). گندم وجو و برنج و توسعاً هر خوردنی. ( یادداشت بخط مؤلف ): نخشبیان همه بیعت کردند و بحرب بیرون آمدند و توانگران خواربار بیرون کردند از بیم قحط و حرب اندرگرفتند. ( ترجمه طبری بلعمی ). مدت سه سال راه طعام و خواربار ببست. ( ترجمه محاسن اصفهان ص 85 ). || خوراک اندک که قوت لایموت است. ( برهان قاطع ). || توش...
فرهنگ عمید
مواد اولیه برای تهیۀ خوراک انسان.
فرهنگ معین
(خا ) (اِمر. ) ۱ - آنچه خورده شود. ۲ - ارزاق .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - خوراک اندک قوت لایموت . ۲ - ماکول . توضیح فرهنگستان این کلمه را بمعنی ارزاق پذیرفته .