خواجگی. [ خوا / خا ج َ / ج ِ ] ( حامص ) سیادت. آقائی. مولائی.شیخوخت. شیخوخیت. ( یادداشت بخط مؤلف ) : قانع بنشین و هرچه داری بپسندخواجگی و بندگی بهم نتوان کرد.عنصری.خواجگی سخت بزرگ بودی در روزگار اکنون خواجگی طرد شده است و این ترتیب گذاشته است. ( تاریخ بیهقی ).از گلوبنده خواجگی دور است.سنائی.چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل بس است بر شرف و خواجگی دلیل و گواش.سنائی.از خواجگی هر چیز فخر ترا کز کمال ...
فرهنگ عمید
خواجه بودن، بزرگی و ریاست، آقایی.
فرهنگ معین
(خا جِ ) (حامص . ) ۱ - بزرگی ، ریاست . ۲ - سوداگری .
فرهنگ فارسی
۱ - خواجه بودن ریاست آقایی . ۲ - مالداری دولتمندی . ۳ - سوداگری تجارت .