معانی کلمه : خو
لغت نامه دهخدا
خو. [ خ َوو ] (اِخ ) تل ریگی است در نجد.(معجم البلدان یاقوت ) .
خو. [ خ ُوو ] (ع اِ) انگبین . شهد. عسل . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خو. [ خ َوو ] (ع اِ) گرسنگی . || وادی فراخ . || نهر عریض . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
فرهنگ عمید
سرشت؛ نهاد؛ طبیعت؛ خُلق.
〈 خو گرفتن (کردن): (مصدر لازم)
۱. انس گرفتن.
۲. عادت کردن.
فرهنگ معین
(اِ.) خوی ، سرشت .
(اِ.) 1 - علف هرزه . 2 - هر گیاه که خود را به درخت پیچد.
(اِ. ) خوی ، سرشت .
فرهنگ فارسی
سجیه سرشت
دانشنامه عمومی
(گنابادی) خُوْ [khow] خواب، خوابیدن، خم کردن، ترس.
گویش مازنی
خواب
گویش بختیاری
خوب (لفظى براى اعلام موافقت یاتأیید).
مترادف و متضاد
الفت، انس
اخلاق، جبلت، خاصه، خصلت، خلق، داب، سجیه، سرشت، سگال، سیرت، شمال، شیمه، ضریبه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عرق، عریکه، قلق، لبلاب، مشرب، منش، نهاد
۱. اخلاق، جبلت، خاصه، خصلت، خلق، داب، سجیه، سرشت، سگال، سیرت، شمال، شیمه، ضریبه، طبع، طبیعت، طینت، عادت، عرق، عریکه، قلق، لبلاب، مشرب، منش، نهاد
۲. الفت، انس
