معانی کلمه : خمار
لغت نامه دهخدا
خمار. [ خ ِ ] (ع مص ) مخامره . (منتهی الارب ) (ازتاج العروس ) (از لسان العرب ). رجوع به مخامره شود.
خمار. [ خ َ ] (ع اِ) جماعت مردم و انبوهی آنها. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). یقال : دخل فی خمار الناس . رجوع به خُمار شود.
فرهنگ عمید
۱. روبند؛ روپوش زنان.
۲. چادر.
۳. روسری.
۱. میفروش؛ شرابفروش؛ بادهفروش.
۲. (تصوف) پیر کامل؛ مرشد واصل.
۱. سردرد و کسالتی که پس از برطرف شدن کیف شراب در انسان پیدا میشود؛ حالت بعد از مستی.
۲. (صفت) کسی که به حالت خماری دچار شده باشد؛ مخمور.
۳. (صفت) ویژگی چشمی که حالت خماری در آن نمایان باشد.
فرهنگ معین
(خَ مّ) [ ع . ] (ص .) شراب فروش ، باده - فروش .
(خُ) [ ع . ] (اِ.) دردسر و ملالی که پس از مستی عارض شخص می شود.
(خُ ) [ ع . ] (اِ. ) دردسر و ملالی که پس از مستی عارض شخص می شود.
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستان و بخش قیر و کارزین شهرستان فیروز آباد دارای صد و ده تن سکنه آب آن از چشمه و محصول آن غلات و کنجد و ماش و شغل زراعت و راه مالرو است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
نامی برای اسب و قاطر
مترادف و متضاد
اسم
ملالت هستی، خمارزده
بادهفروش، شرابفروش، میفروش
مخمور، میزده، نشئه، نیمهمست
ملول، رخوتزده، کسل، بیحال، رخوتناک
۱. مخمور، میزده، نشئه، نیمهمست
۲. ملالت هستی، خمارزده
۳. ملول، رخوتزده، کسل، بیحال، رخوتناک
