کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : خم کرده
تلفظ بین المللی :
/xˈam kˈardeː/
تلفظ :
[x'am k'aRde:]
پیمایش سریع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
کلمات مرتبط
گردن خم کردن
پیچ و خم دار کردن
خم کردن زانو
دارای پیچ و خم کردن
زانو خم کردن
خم کردن
خیال خُم کِردن
خم کردن قاشق
خَم کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
لغت نامه دهخدا
خم کرده. [ خ َ ک َدَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خمیده. گوژپشت. ( ناظم الاطباء ). || تاکرده. منحنی کرده. ( یادداشت بخط مؤلف ). || دولا کرده. ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
خمیده گوژپشت
کلمات مرتبط
گردن خم کردن
پیچ و خم دار کردن
خم کردن زانو
دارای پیچ و خم کردن
زانو خم کردن
خم کردن
خیال خُم کِردن
خم کردن قاشق
خَم کردن
نظرات