خلل . [ خ ِ ل َ ] (ع اِ) ج ِ خلة. (منتهی الارب ).
خلل . [ خ ِ ل َ ] (ع اِ) آنچه در میان دندانها ماند از طعام و واحد آن خلة است : هو خللهم ؛ او در میان آنهاست . (از منتهی الارب ).
سوراخها.
〈 خللوفُرَج: سوراخها و گشادگیها.
۱. کاهش.
۲. رخنه و تباهی در کار.
۳. گشادگی و رخنه.
۴. آسیب؛ صدمه.
۵. [قدیمی] قصور؛ کوتاهی.
هرگونه نقص یا اختلال در ساختار یا کارکرد کاراندامشناختی یا روانشناختی یا کالبدشناختی
آسیب، گزند
تفرق، فاصله
نقص، نقصان، کاستی
رخنه، شکاف، خله، منفذ
منفذها، منافذ، سوراخها
آشفتگی، اختلال، تباهی، عیب، فساد، وهن
۱. رخنه، شکاف، خله، منفذ
۲. نقص، نقصان، کاستی
۳. آشفتگی، اختلال، تباهی، عیب، فساد، وهن
۴. آسیب، گزند
۵. تفرق، فاصله
آسیب، گزند