معانی کلمه : خلف
لغت نامه دهخدا
خلف . [ خ َ ل َ ] (اِخ ) ابن احمد. رجوع به خلف آخرین پادشاه صفاری شود.
خلف . [ خ َ ل َ ] (اِخ ) ابن احمد سیستانی رجوع به خلف آخرین پادشاه صفاری شود.
خلف . [ خ َ ل ِ ] (ع اِ) ج ِ خلفة. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
فرهنگ عمید
پشتِسر؛ عقب.
۱. برخلاف وعده عمل کردن.
۲. (صفت) [قدیمی] نادرست.
۱. ویژگی فرزند خوب و صالح.
۲. [مقابلِ سلف] ازپسآینده.
۳. جانشین.
۴. [قدیمی، مجاز] بدل؛ عوض.
۵. (اسم) [قدیمی] فرزند.
فرهنگ معین
(خَ) [ ع . ] (ق .) واپس .
(خُ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - وفا نکردن به عهد. 2 - دروغ گفتن .
(خَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - جانشین ، بازمانده . 2 - فرزند، فرزند شایسته . ج . اخلاف .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
شایسته
گویش مازنی
فرزند
دروغ گفتن
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: xalaf) (عربی) صالح ، شایسته (فرزند) ، جانشین ؛ (به مجاز) پیروی کننده از پدر در اخلاق و کردار ؛ (در قدیم) فرزند .
معنی: جانشین، فرزند صالح، شایسته، صالح، ( به مجاز ) پیروی کننده از پدر در اخلاق و کردار، ( در قدیم ) فرزند
مترادف و متضاد
نقض
صفت
فرزند
شایسته
بازمانده
بطلان، ضد
دروغ گفتن
صالح، نیکوکار
بدل، جانشین، عوض
پس، پشت، ظهر، عقب، ورا ≠ پیش
خلاف وعده کردن، به وعده وفا ن کردن
۱. پس، پشت، ظهر، عقب، ورا ≠ پیش
۲. واپس
۳. وارث ≠ مورث
۱. بازمانده
۲. بدل، جانشین، عوض
۳. فرزند
۴. صالح، نیکوکار
۵. شایسته
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
شایسته
بازمانده
