معانی کلمه : خضر
لغت نامه دهخدا
خضر. [ خ ِ ض َ ] (اِخ ) نام دیگر خِضر پیغمبر است . (از ناظم الاطباء).
خضر. [ خ ِ ] (اِخ ) ابن محمد سور. رجوع به بهادرشاه خضر در این لغت نامه شود.
خضر. [ خ ِ ] (اِخ ) ابن علی . رجوع به حاجی پاشا در این لغت نامه و معجم المطبوعات شود.
فرهنگ عمید
سبز.
سبزه؛ گیاه.
سبزه، گیاه.
سبز.
سبز.
فرهنگ معین
(خَ ضَ) [ ع . ] (مص ل .) سبز شدن ، به رنگ برگ درخت درآمدن .
(خَ ض ) [ ع . ] 1 - (ص .) سبز. 2 - (اِ.) شاخة درخت . 3 - زراعت . 4 - جای بسیار سبز.
(خَ ضَ ) [ ع . ] (مص ل . ) سبز شدن ، به رنگ برگ درخت درآمدن .
(خَ ض ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) سبز. ۲ - (اِ. ) شاخة درخت . ۳ - زراعت . ۴ - جای بسیار سبز.
(خَ ض ) [ ع . ] ۱ - (ص . ) سبز. ۲ - (اِ. ) شاخة درخت . ۳ - زراعت . ۴ - جای بسیار سبز.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: xezr) (در اعلام) در نزد مسلمانان پیامبری است که آب حیات نوشید و مرشد موسی بود ؛ (در تصوف) خضر مقامی ممتاز دارد و راهنمای سالکان است.
گویش بختیاری
سبز.
مترادف و متضاد
الیاس، پیر
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
خَدِر
