معانی کلمه : خشته
لغت نامه دهخدا
خشته . [ خ ُ ت َ / ت ِ ] (ص ) عاریت . امانت گرفته شده ازکس دیگر در لهجه ٔ قزوینی ها. (یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ عمید
مفلس، بینوا، بی چیز، تهیدست: معذور کن ای شیخ که گستاخی کردم / زیرا که غریبم من و مجر و حم و خشته (ابوالعباس ربنجنی: شاعران بی دیوان: ۱۳۶ ).
فرهنگ معین
(خِ یا خَ تِ ) (ص . ) بینوا، بی چیز.
فرهنگ فارسی
نرمه یا قطعات کوچک مواد که با چسب یا بدون آن بهوسیلۀ دستگاههای پرس شکل داده شود
(صفت ) بینوا بی چیز تهیدست مفلس .
مفلس و بی برگ و نوا باشد
مفلس و بی برگ و نوا باشد
دانشنامه عمومی
فرهنگستان زبان و ادب
{briquette} [مهندسی مواد و متالورژی] نرمه یا قطعات کوچک مواد که با چسب یا بدون آن به وسیلۀ دستگاه های پرس شکل داده شود
