معانی کلمه : خسرو
لغت نامه دهخدا
خسرو. [ خ ُ رَ / رُو ] (اِخ ) (ملامحمد افندی فرزند فرامرز). رجوع به خسروی ، ملامحمد افندی شود.
خسرو. [ خ ُ رَ / رُو ] (اِخ )لقب انوشیروان پادشاه معروف ساسانی است . رجوع به خسرو انوشیروان شود.
فرهنگ عمید
پادشاه.
〈 خسرو سیارگان: [قدیمی، مجاز] = خورشید
〈 خسرو مشرق: [قدیمی، مجاز] = خورشید
پادشاه.
* خسرو سیارگان: [قدیمی، مجاز] = خورشید
* خسرو مشرق: [قدیمی، مجاز] = خورشید
* خسرو سیارگان: [قدیمی، مجاز] = خورشید
* خسرو مشرق: [قدیمی، مجاز] = خورشید
فرهنگ معین
(خُ ) [ په . ] (اِ. ) ۱ - پادشاه بزرگ . ۲ - پادشاه .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: xosro(w)) (معرب پهلوی) پادشاه ؛ (در اعلام) نام چند تن از شاهنشاهان ساسانی .
مترادف و متضاد
پادشاه، شاه، شهریار، ملک، شاهنشاه
