معانی کلمه : خز
لغت نامه دهخدا
خز. [ خ َزز ] (ع مص ) خار بر سر دیوارنهادن تا کس برآمدن نتواند. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد) (از لسان العرب ). پرچین بردیوار نهادن . (از تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). || به تیر و نیزه دوختن . (منتهی الارب )(از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). منه : خزه بسهم . || بهم بازدوختن . (تاج المصادر بیهقی ).
فرهنگ عمید
خزیدن#NAME?
پستانداری کوچک و گوشتخوار، از خانوادۀ سمور، با دم دراز و پرمو و پوست قهوهای یا خاکستری که در زمستان سفید میشود.
۲. پوست گرانبهای این جانور که از آن لباس میدوزند.
۳. [قدیمی، مجاز] نوعی پارچۀ ابریشمی که گاهی در بافت آن پشم نیز به کار میبردند.
فرهنگ معین
(خَ زّ) [ ع . ] (اِ.) ابریشم ، پارچه ای که از ابریشم و پشم بافته باشند.
(خَ زّ) (اِ.) جانوری است پستاندار و گوشتخوار شبیه سمور با دُمی دراز و پرمو و پوستی به رنگ قهوه ای یا خاکستری که بسیار گران بهاست .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خار بر سر دیوار نهادن تا کسی بر آمدن نتواند یا به تیر و نیزه دوختن .
دانشنامه عمومی
بی کلاس،د مده،قدیمی
اصطلاحات
عمل و رفتار و هر چیز زشت و ناجور. از مد افتاده، جواد. مثال: طرف عجب آدم خزی یه !، این کفشه خیلی خزه، فلان آهنگ خیلی خز شده، اون کارت خیلی خز بود. بی کلاس بالای شهری
گویش مازنی
۱مکان لغزنده ۲لغزش
۱خیز – ورم – آماس – باد ۲التهاب ۳واریس
