معانی کلمه : خروش
لغت نامه دهخدا
خروش . [ خ ُ ] (ع اِ) ج ِ خَرَش . (منتهی الارب ). رجوع به خَرَش شود.
فرهنگ عمید
۱. بانگ، فریاد.
۲. (بن مضارعِ خروشیدن ) = خروشیدن
۲. (بن مضارعِ خروشیدن ) = خروشیدن
فرهنگ معین
(خُ ) (اِ. ) بانگ ، فریاد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) بانگ و فریاد .
ده کوچکی است از دهستان امجر بخش جبال بارز شهرستان جیرفت واقع در ۶۲ هزار گزی جنوب خاوری مسکون و ۶ هزار گزی جنوب راه مالرو مسکون به کروک .
ده کوچکی است از دهستان امجر بخش جبال بارز شهرستان جیرفت واقع در ۶۲ هزار گزی جنوب خاوری مسکون و ۶ هزار گزی جنوب راه مالرو مسکون به کروک .
گویش مازنی
۱گوساله ی رو به رشد ۲نام گاو
/Kheroosh/ گوساله ی رو به رشد - نام گاو
فرهنگ اسم ها
اسم: خروش (پسر) (فارسی) (تلفظ: khorosh) (فارسی: خروش) (انگلیسی: khorosh)
معنی: فریاد، بانگ
معنی: فریاد، بانگ
مترادف و متضاد
بانگ، ندا ≠ سکوت
دادوبیداد، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره، نفیر، هیاهو
۱. بانگ، ندا
۲. دادوبیداد، غریو، غلغله، غوغا، فریاد، نعره، نفیر، هیاهو ≠ سکوت
۳. افغان، زاری، ضجه
واژه نامه بختیاریکا
اُرت و نهیو؛ قُرُنگ؛ نِهیو
