معانی کلمه : خره
لغت نامه دهخدا
خره . [ خ َ رَ / رِ ] (اِ) رجوع به خره شود.
خره . [ خ ِرَ / رِ ] (اِ) نژم . بخار. میغ. (ازناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
خروس#NAME?
خُرخُر#NAME?
گِلولای؛ لجن.
آنچه در کنار هم یا بالای هم بهردیف چیده شده باشد؛ خرند؛ ردیف؛ قطار: ◻︎ گرد خانه کتابهای سره / از خری همچو خشت کرده خره (جامی۱: ۱۲۱).
= فَرّه: ◻︎ خُره از رویشان افزونتر آمد / تو گویی کآفتاب آنجا برآمد (زراتشتبهرام: لغتنامه: خره).
〈 خرۀ کیانی: [قدیمی] = فَرّه 〈 فرۀ ایزدی
فرهنگ معین
(خُ رُ) (اِ.) = خروه : خروس .
(خَ رَ) (اِ.) گِل و لای چسبنده .
(خُ رِ) (اِ.) مدار یا گردش آب (در مورد آبیاری به کار می رود).
( ~.) (اِ.) 1 - توده ، تلمبار، روی هم چیده شده . 2 - ردیف ، قطار، پهلوی هم چیده شده .
(خُ رِّ) [ په . ] (اِ.) 1 - فَرهُ، نوعی عنایت خداوندی که معتقد بودند شامل حال پادشاهان و مردان نیک و برگزیده می شود. 2 - نور، فروغ . 3 - بخش ، حصه ، نصیب .
فرهنگ فارسی
دهی است از دهستان مالکی بخش کنگان شهرستان بوشهر واقع در ۹۶ هزار گزی جنوب خاوری کنگان و سه هزار گزی جنوب شوسه سابق بوشهر به لنگه .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
بیماری جذام خوره
جمع کردن چوب در یکجا برای سوزاندن یا ساختن بنا
پشته انبار شده – جمع کردن و انباشتن چیزی بسان هیزم
مترادف و متضاد
موهبتالهی
بخش، حصه، قسمت
نور، فروغ، شعشعه
ده، دهکده، روستا، قریه
۱. موهبتالهی
۲. نور، فروغ، شعشعه
۳. بخش، حصه، قسمت
۴. ده، دهکده، روستا، قریه
