خردک. [ خ ُ دَ ] ( ص مصغر ) خرده. کوچک : درختی که خردک بود باغبان بگرداند او را چو خواهد چنان چو گردد کلان باز نتواندش که از کژّی و خم بگرداندش.ابوشکور بلخی.داراء اکبر را پسری بود نام او اشک و بگاه اسکندر خردک بود چون اسکندر برادرش را داراء اصغر بکشت این کودک هیچ چیز نتوانست کردن. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).پنداری تبخاله خردک بدمیده ست بر گرد عقیق دو لب دلبر عیار.منوچهری.نگر تا هست چون تو هیچ سفله...
فرهنگ عمید
خُرد#NAME?
= خُرد
فرهنگ فارسی
اندک، کم، اندک اندک، کم کم ( اسم ) اندک . یا خردک خردک . اندک اندک کم کم .