معانی کلمه : خردل
لغت نامه دهخدا
خردل . [ خ َ دِ ] (ص مرکب ) نامرد ترسنده . (از برهان قاطع) (آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). نامرد که آنرا بزدل نیز گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). بزدل . (یادداشت بخط مؤلف ). بددل .
فرهنگ عمید
۱. سس یا چاشنی غلیظ و تندی که با مخلوط کردن دانه های گیاه خردل در آب یا سرکه تهیه می شود.
۲. (زیست شناسی ) گیاهی از تیرۀ چلیپاییان با برگ هایی شبیه برگ ترب، گل های زردرنگ، دانه های ریز و قهوه ای ، و طعم تند، سپندان.
۳. (زیست شناسی ) دانه های ساییده شدۀ این گیاه که به عنوان چاشنی استفاده می شود.
۴. [مجاز] مقداری اندک از چیزی، خردله.
۲. (زیست شناسی ) گیاهی از تیرۀ چلیپاییان با برگ هایی شبیه برگ ترب، گل های زردرنگ، دانه های ریز و قهوه ای ، و طعم تند، سپندان.
۳. (زیست شناسی ) دانه های ساییده شدۀ این گیاه که به عنوان چاشنی استفاده می شود.
۴. [مجاز] مقداری اندک از چیزی، خردله.
فرهنگ معین
(خَ دَ ) [ ع . ] (اِ. ) گیاهی است از تیرة چلیپاییان با برگ هایی شبیه برگ ترب اما کوچکتر از آن و گل هایی به رنگ زرد. دانه های آن طعمی تند دارند که اشته اآور می باشد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
به نوعی پرنده به نام سنگ چشم اطلاق می شود.
مترادف و متضاد
سپندان، اسپندان
یکذره، مقداریناچیز
۱. سپندان، اسپندان
۲. یکذره، مقداریناچیز
