معانی کلمه : خرافه
لغت نامه دهخدا
خرافة. [ خ ُ ف َ ] (ع اِ) آنچه چیده شود از میوه . (منتهی الارب ). (از لسان العرب ) (از تاج العروس ). || سخن خوش که از آن خنده آید. (یادداشت بخط مؤلف ). || افسانه . (مهذب الاسماء). حدیث دروغ .(یادداشت بخط مؤلف ). کلام باطل و افسانه که اصل ندارد. ج ، خرافات . رجوع به «خرافه » در ماده ٔ زیر شود.
فرهنگ عمید
هریک از خرافات.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
حدیث، باطل، سخن بیهوده، یاوه، خرافات جمع
خرافت . خرا ( کلمه در حین ویرایش پاک گردید ) خراخر .
نام مردی پری زده از قبیله عذره بوده است و او آنچه از پریان می دید نقل می کرد و مردم او ار بدروغ می پنداشتند و باور نداشتندی و گفتندی هذا حدیث خرافه و هی حدیث مستملح کذب .
خرافت . خرا ( کلمه در حین ویرایش پاک گردید ) خراخر .
نام مردی پری زده از قبیله عذره بوده است و او آنچه از پریان می دید نقل می کرد و مردم او ار بدروغ می پنداشتند و باور نداشتندی و گفتندی هذا حدیث خرافه و هی حدیث مستملح کذب .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
افسانه ≠ واقعیت
۱. افسانه ≠ واقعیت
۲. غیر واقعی، موهوم ≠ واقعی
