معانی کلمه : خر
لغت نامه دهخدا
خر. [ خ ُ ] (اِ) مخفف خور و آن آفتاب باشد. (از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). || (ص ) واجب . سزاوار. روا. شایسته . درخور. (از ناظم الاطباء).
خر. [خ َرر ] (اِ) گل سیاه ته جوی . (فرهنگ سروری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). آژند. گل ته آب . (فرهنگ سروری ). رجوع به ذیل کلمه ٔ خَر شود.
فرهنگ عمید
گلو.
لجن؛ گلولای.
۱. = خریدن
۲. خریدار؛ خرنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): خانهخر، مالخر، کهنهخر، گندمخر.
فرهنگ معین
(خَ رّ) (اِ.) 1 - گِل تیره و چسبنده . 2 - دُردِ شراب .
(خِ) (اِ.) (عا.) گلو. ~ به ~ گرفتن : (عا.) گلاویز شدن .
( ~.) به صورت پیشوند در آغاز برخی واژه ها می آید که معنی بزرگ و نتراشیده و ناهموار می دهد: خرپشته ، خرمهره .
خاکی (خَ) (اِمر.) جانوری است از دستة بندپایان با اندامی کوچک و خاکستری رنگ که در جاهای نمور و تاریک زندگی می کند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نام منزلگاهی است در راه مصر برمل واقع در پایین اعراس که بعد از آن ابوعروق است .
دانشنامه عمومی
گردن
(گنابادی) خُرْ؛ خود، خودت را.
علاوه بر معنای گریبان و گلو در لری، خِرّ در گویش لکی، و غِرّ در لری به معنی گرد، مدور، دایره وار و توپی شکل است.
نقل قول
گویش مازنی
گردن
۱خورشید ۲مخفف خواهر
۱استخوان کتف ۲گلوگاه – خرخره ۳خر
۱سود – بهره –خیر ۲بیخ گلو نای خرخره ۳ذخیره
گویش بختیاری
1. خر؛ 2. قسمت محدب قاپ. خر دیزه xar diza:خرِ سیاهرنگ. خر زَردَه xar zarda:خر عنّابى پُررنگ. خر سُووزَه xar sowza:خر سفیدرنگ. خر میشَه xar miša:خر خاکسترىرنگ.
مترادف و متضاد
صفت
گردن
یخه، یقه
احمق، نادان، کودن
حلقوم، گلو، خرخره
الاغ، حمار، درازگوش
بزرگ، درشت، زمخت(پیشوندواره)
۱. حلقوم، گلو، خرخره
۲. گردن
۳. یخه، یقه
۱. الاغ، حمار، درازگوش
۲. احمق، نادان، کودن
۳. بزرگ، درشت، زمخت(پیشوندواره)
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
بی سُم گرد؛ جاز کوز؛ سُم گرد
( خِر ) سَق؛ بُن نا؛ بن سق
