معانی کلمه : خانی
لغت نامه دهخدا
خانی . (اِخ )قاسم . رجوع به «قاسم الخانی » در این لغت نامه شود.
خانی . (اِخ ) نام همای دختر دارا باشد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (فرهنگ جهانگیری ) .
فرهنگ عمید
۱. حوض آب.
۲. برکه.
۳. گودالی که آب چشمه در آن جمع شود: ز شرم آب آن رخشنده خانی / به ظلمت رفته آب زندگانی (نظامی۲: ۱۴۶ ).
۴. آبانبار: نمُرد آن که مانَد پس از وی به جای / پل و خانی و خان و مهمان سرای (سعدی۱: ۴۵ ).
۲. برکه.
۳. گودالی که آب چشمه در آن جمع شود: ز شرم آب آن رخشنده خانی / به ظلمت رفته آب زندگانی (نظامی۲: ۱۴۶ ).
۴. آبانبار: نمُرد آن که مانَد پس از وی به جای / پل و خانی و خان و مهمان سرای (سعدی۱: ۴۵ ).
فرهنگ معین
(اِ.) 1 - چشمه . 2 - حوض .
[ تر - فا. ] (ص .) 1 - زری که در ماوراء - النهر رایج بوده . 2 - زر خالص .
[ تر - فا. ] (ص . ) ۱ - زری که در ماوراء - النهر رایج بوده . ۲ - زر خالص .
(اِ. ) ۱ - چشمه . ۲ - حوض .
(اِ. ) ۱ - چشمه . ۲ - حوض .
فرهنگ فارسی
حوض آب، برکه، گودال آب، آب انبار
خان بودن امیری امارت پادشاهی .
قاسم
خان بودن امیری امارت پادشاهی .
قاسم
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
/Khaani/ چشمه
مترادف و متضاد
چشمه
۱. امارت، امیری، پادشاهی
۲. مربوط ومنسوب به خان
۳. چشمه، قنات
۴. برکه، حوض
۵. تالاب، باتلاق، مرداب
۶. زرخالص، طلایناب، زر ناب
