خاصگان. [ خاص ص َ / ص ِ ] ( اِ ) ج ِ خاصه. مقربان. ندیمان خاص. نزدیکان. محرمان : پس هفت تن ازخاصگان آن ملک مسلمان شدند. ( ترجمه طبری بلعمی ).من از تو همی مال توزیع خواهم بدین خاصگانت یکان و دوگانی.منوچهری.غلامی سیصد از خاصگان در رسته های صفه نزدیک امیر بایستادند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 290 ). نماز پیشین احمد دررسید و وی از نزدیکان و خاصگان سلطان مسعود بود. ( تاریخ بیهقی ). امیر با خاصگان خود فرود ...