خاربن. [ ب ُ ] ( اِ مرکب ) بته خار. ج ، خاربنان : ور خاربنی بیند در دشت بترسدگوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست.فرخی.کبکان بی آزار که در کوه بلندندبی قهقهه یکبار ندیدم که بخندندجز خاربنان جایگه خود نپسندندبر پهلو از این نیمه بدان نیمه بدندند .منوچهری.اگر چیز از مراد خویش بودی نگشتی خاربن جز ناژ و عرعر.ناصرخسرو.گفت ماهان چه جای این سخن است خاربن کی سزای سروبن است.نظامی.شکفته گلی خورد او خاربن بدیدار ...
فرهنگ عمید
بوتۀ خار: گردش گیتی گل رویش بریخت / خاربنان بر سر خاکش برُست (سعدی: ۱۴۳ ).
فرهنگ معین
(بُ ) (اِمر. ) بوتة خار، گیاه خاردار.
فرهنگ فارسی
بوته خار، گیاه پرخار، خاربنان جمع ( اسم ) بوت. خار گیاه خاردار .