معانی کلمه : خادم
لغت نامه دهخدا
خادم . [ دِ ] (اِخ ) سنان پاشا. در عداد وزرای سلطان سلیم بود و بمسند صدارت نشست . در سفر ایران خدماتی بجای آورد در سال 923 هَ . ق . در سفر مصر کشته شد. مدت صدارتش سه سال بود. (نقل به اختصار از قاموس الاعلام ترکی ).
فرهنگ عمید
۱. خدمت کننده، خدمتگزار.
۲. نوکر، خدمتکار.
۳. [قدیمی، مجاز] مطیع.
۴. (تصوف ) [قدیمی] کسی که در خانقاه به درویشان خدمت می کند.
۲. نوکر، خدمتکار.
۳. [قدیمی، مجاز] مطیع.
۴. (تصوف ) [قدیمی] کسی که در خانقاه به درویشان خدمت می کند.
فرهنگ معین
(دِ ) [ ع . ] (اِفا. ) خدمتگزار، مستخدم . ج . خُدّام .
فرهنگ فارسی
خدمت کننده، نوکر، دمتگزار، خدمتکار، خدام جمع
(اسم صفت ) ۱ - خدمت کننده خدمتگزار مستخدم . جمع : خدام خدم خادمین . ۲ - خصی خواجه خایه کنده . ۳ - کسی که مقیم خانقاه باشد و خدمت اهل ا... و واردان در خانقاه را کند و خدمت مرشد را بعهده گیرد
نظر بیگ. مشق سخن از میر محمد افضل ثابت الله آبادی نموده و بعهده محمد پادشاه دهلی در سنه ستین و مائه و الف بزیر خاک آسوده .
(اسم صفت ) ۱ - خدمت کننده خدمتگزار مستخدم . جمع : خدام خدم خادمین . ۲ - خصی خواجه خایه کنده . ۳ - کسی که مقیم خانقاه باشد و خدمت اهل ا... و واردان در خانقاه را کند و خدمت مرشد را بعهده گیرد
نظر بیگ. مشق سخن از میر محمد افضل ثابت الله آبادی نموده و بعهده محمد پادشاه دهلی در سنه ستین و مائه و الف بزیر خاک آسوده .
مترادف و متضاد
آغا، برده، بنده، پرستار، پیشکار، چاکر، خدمتکار، خدمت کننده، خدمتگر، خدمتگزار، غلام، مددکار، مستخدم، نوکر ≠ مخدوم، آقا، ارباب
