معانی کلمه : حواس
لغت نامه دهخدا
حواس . [ ح َوْ وا ] (ع ص ) جوینده بشب . گویند: انه لحواس عواس . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || کسی که در جنگ فریاد کند و اشخاص را بانگ دهد که ای فلان ، ای فلان . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
= حاسه
〈حواس پنجگانه (خمسه): (زیستشناسی) بویایی، چشایی، لامسه، شنوایی، و بینایی.
= حاسه
* حواس پنجگانه (خمسه ): (زیست شناسی ) بویایی، چشایی، لامسه، شنوایی، و بینایی.
* حواس پنجگانه (خمسه ): (زیست شناسی ) بویایی، چشایی، لامسه، شنوایی، و بینایی.
فرهنگ معین
(حَ سّ ) [ ع . ] (اِ. ) جِ حاسه ، قوای مدرکه . ،~ ظاهری پنج حس بیرونی که عبارتند از: بینایی (باصره )، چشایی (ذائقه )، شنوایی (سامعه )، بویایی (شامه )، بساوایی (لامسه ).
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
ذهن
توجه، دقت، تمرکز
قوای مدرکه، حسها
۱. قوای مدرکه، حسها
۲. ذهن
۳. توجه، دقت، تمرکز
attention (اسم)
دقت، توجه، رسیدگی، مراقبت، حواس، خبردار، ادب و نزاکت، حاضرباش
