معانی کلمه : حلال
لغت نامه دهخدا
حلال . [ ح ُل ْ لا ] (ع ص ) ج ِحال ّفرودآیندگان . (منتهی الارب ). رجوع به حال شود.
حلال . [ ح َل ْ لا ] (ع ص ) بسیار گشاینده ٔ گره . (غیاث ).
- حلال مشکلات ؛ مشکل گشای . بسته گشای .
|| فروشنده ٔ روغن کنجد. (غیاث ).
فرهنگ عمید
۱. [جمعِ حُلَّة] = حُلّه
۲. [جمعِ حِلَّة] = حِلّه
آنچه که خوردن، نوشیدن، یا انجام دادن آن بهحکم شرع روا باشد؛ روا؛ جایز؛ مباح.
۱. گشاینده؛ حلکنندۀ مشکلات.
۲. (شیمی) مادهای که مادۀ دیگر را در خود حل میکند، مانند آب و الکل.
فرهنگ معین
(حَ) [ ع . ] (ص .) روا، جایز، شایست .
(حَ لّ) [ ع . ] (ص .) 1 - بسیار گشاینده . 2 - ماده ای که مادة دیگر را در خود حل کند.
(حَ ) [ ع . ] (ص . ) روا، جایز، شایست .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
کسی که مسئله یا مشکلی را حل میکند
آنچه دین آن را روا دانسته، مشروع، مجاز
آنچه موجب حل شدن جسم دیگری میشود، وشایشگر، واگشا
( اسم ) نی بوریا
مرکبی است زنان را متاع پالان شتر
دانشنامه عمومی
نقل قول
جملات نمونه
حلال پوشی
solvation
حلال پوشیده
solvated
حلال کافت
solvolysis
حلال اسیدی
acid solvent
حلال بی پروتون
protic solvent
حلال ناقطبی
non polar solvent
گویش اصفهانی
تکیه ای: halâl
طاری: halâl
طامه ای: helâl
طرقی: halâl
کشه ای: halâl
نطنزی: halâl
مترادف و متضاد
حلکننده
اسم ≠ حرام
گرهگشا، گشاینده
جایز، روا، شایست، مباح، مجاز، مشروع
۱. حلکننده،
۲. گرهگشا، گشاینده
۱. جایز، روا، شایست، مباح، مجاز، مشروع ≠ حرام
۲. بوریا
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گمیزنده، روا
