معانی کلمه : حروف
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
فرهنگ معین
(حُ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - جِ حرف ، حرف ها. ۲ - هر یک از قطعه های ریخته گری یا شکل های ترسیمی که در حروفچینی یا ماشین نویسی به کار رود. ،~ ِ الفبا نشانه هایی که واژه های یک زبان به وسیلة آن ها نوشته می شود. ،~ ِ ایتالیک نوعی حروف چاپی لاتینی و یونانی به ش
فرهنگ فارسی
(جمع) (مفرد آن حرف است)، حرفها، واتها، واتگان
حرفها، جمع حرف، علاماتی که حروف الفبارامی سازد
۱ - حرفها . ۲ - حقایق بسیط. اعیان . یا حروف عالیات . موجوداتی که شئون ذاتی موجود در غیب الغیوب اند مانند درخت در هسته .
حروفی که در نوشتن باشد ولی در خواندن نیاید مثل واو در خواهر
۱ - حرفها . ۲ - حقایق بسیط. اعیان . یا حروف عالیات . موجوداتی که شئون ذاتی موجود در غیب الغیوب اند مانند درخت در هسته .
حروفی که در نوشتن باشد ولی در خواندن نیاید مثل واو در خواهر
جملات نمونه
حروف ایتالیک، واتگان ایتالیک
italics
حروف کمرنگ، واتهای کمرنگ
lightface
حروف چاپی، واتهای چاپی
printed words
حروف کوچک، واتهای کوچک
small letters
حروف بزرگ، واتهای بزرگ
capital letters
مترادف و متضاد
letters (اسم)
حروف
particles (اسم)
حروف
types (اسم)
حروف
