حرز جان. [ ح ِ زِ ] ( ترکیب اضافی ،اِ مرکب ) حرز روح. حرز روان. تعویذی که برای حفظ روح از صدمات ارواح پلید و دیوان می بستند : مدحهای تو حرز جان سازم در بیابان و بیشه و کودر.مسعودسعد.حرز جان تو بس بود ز بلامدحت شهریار بنده نواز.مسعودسعد.پار آن قصیده گفت که تعویذ عقل بودوامسال این قصیده که هم حرز جان اوست.خاقانی....
فرهنگ فارسی
تعویذی که برای حفظ روح از صدمات ارواح پلید و دیوان می بستند