معانی کلمه : حجم
لغت نامه دهخدا
حجم . [ ح َ ] (ع مص ) بازداشتن . منع کردن از چیزی . بستن دهان شتر تا نگزد. || مکیدن کودک پستان مادر را.مَص ّ. نیشتر زده خون مکیدن به شیشه و شاخ . حجامت کردن . || گوشت باز کردن از استخوان وقت خوردن . || برآمدن پستان دختر. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. (ریاضی ) مقداری از فضا که در تصرف جسم باشد.
۲. (ریاضی ) جسم فضایی.
۳. [مجاز] اندازه، مقدار: حجم کارمان زیاد است.
۲. (ریاضی ) جسم فضایی.
۳. [مجاز] اندازه، مقدار: حجم کارمان زیاد است.
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - برآمدگی و کُلفتی چیزی . ۲ - مقداری از فضا که جسم آن را اشغال می کند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
بر آمدگی وکلفتی چیزی، عرض وطول وعمق جسمیحجوم
( اسم ) ۱ - بر آمدگی و ستبری و جسامت چیزی . ۲ - مقداری از فضا که جسم آنرا اشغال میکند گنج : جمع : حجوم احجام .
باز داشتن بستن دهان شتر تا نگزد
( اسم ) ۱ - بر آمدگی و ستبری و جسامت چیزی . ۲ - مقداری از فضا که جسم آنرا اشغال میکند گنج : جمع : حجوم احجام .
باز داشتن بستن دهان شتر تا نگزد
دانشنامه عمومی
گنجایش
گُنج، گُنجا، گُنجایش.
گویش مازنی
اندازه
گنجایش
مترادف و متضاد
ظرفیت
اندازه
گنجایش
جرم، شکل
گنج، گنجایش
۱. جرم، شکل،
۲. گنج، گنجایش
۳. اندازه
۴. ظرفیت
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
اندازه
گنجایش
