معانی کلمه : حبیب
لغت نامه دهخدا
حبیب . [ ح ُ ب َ ] (اِخ ) ابن علی . محدث است .
حبیب . [ح َ ] (اِخ ) ابن ابی شرس . رجوع به حبیب بن حسان شود.
حبیب . [ح َ ] (اِخ ) ابن ابی هلال . رجوع به حبیب بن حسان شود.
فرهنگ عمید
یار، دوست، معشوق، محبوب.
فرهنگ معین
(حَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - دوست ، یار. ۲ - معشوق ، محبوب .
فرهنگ فارسی
عجمی مکنی به ابو محمد از قدمای مشایخ صوفیه ( ف. ۱۲٠ ه. ق . ) و مرید حسن بصری است و داود طائی مرید حبیب است .
یار، دوست، معشوق، محبوب، احبائ واحباب جمع
( اسم ) ۱ - دوست یار . ۲ - معشوق محبوب . ۳ - انسان کامل . جمع : احبائ احباب احبه .
اوراست کتاب العطر و اجناسه
یار، دوست، معشوق، محبوب، احبائ واحباب جمع
( اسم ) ۱ - دوست یار . ۲ - معشوق محبوب . ۳ - انسان کامل . جمع : احبائ احباب احبه .
اوراست کتاب العطر و اجناسه
دانشنامه عمومی
نقل قول
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: habib) (عربی) دوست ، یار ، معشوق .
مترادف و متضاد
محبوب، معشوق، یار
صفت ≠ دلازار، رقیب
خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب
۱. خلیل، دوستدار، دوست، رفیق، محب
۲. محبوب، معشوق، یار ≠ دلازار، رقیب
۳. ولی ≠ عدو، دشمن
