Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : حاکم

تلفظ بین المللی : /hˈɑkem/ تلفظ :‌ [h'Akem]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی
  • حاکم بودن
  • حاکم زن
  • حاکم ستمگر یا مستبد
  • حاکم شدن
  • حاکم عالی مقام
  • حاکم قصر
  • حاکم مطلق
  • حاکم کل
  • حاکم یا قاضی شهر
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معیندانشنامه آزاد فارسیفرهنگ فارسیمترادف و متضاددانشنامه اسلامی

لغت نامه دهخدا

حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوعلی فاطمی . رجوع به حاکم بأمر اﷲ فاطمی شود.

حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) جعفر زیادی . رجوع به جعفر زیادی حاکم ... و حاکم امیرک شود.

حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوالفتح نصربن علی بن احمد حاکمی طوسی . رجوع به حاکمی طوسی شود.

حاکم . [ ک ِ ] (اِخ ) علی بن احمدبن ا...

فرهنگ عمید

۱. فرمانده، فرمانروا، فرماندار.
۲. قاضی، داور.

فرهنگ معین

(کِ ) [ ع . ] (اِ. ص . اِفا. ) ۱ - فرماندار، والی . ج . حکام . ۲ - قاضی ، داور. ۳ - آن که بر دیگران حکومت کند. ،~ شرع عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند.

دانشنامه آزاد فارسی

از مناصب حکومتی. در قرون نخست اسلامی، حاکم گاه به خلیفۀ وقت و گاه به کارگزاران او در شهرها و ولایات گفته می شد. چندی هم مترادف سلطان بود. در دوران ایلخانان، نمایندگان سلطان در ایالات، عنوان حاکم و گاه والی داشتند. وظایف نظامی ویژۀ مناطق مرزی به عهدۀ این حکام بود. حاکم در آغاز عصر صفوی نمایندۀ یک قدرت مستقل اجتماعی بود و اغلب به عنوان تیولدار ایالت تحت فرماندهی خود تلقی می شد. برجسته ترین خصوصیت یک...

فرهنگ فارسی

فرمانده، فرمانروا، فرماندار، قاضی، داور
( اسم صفت ) ۱ - آنکه بر دیگران حکومت کند . ۲ - قاضی داور . ۳ - فرماندار والی استاندار . جمع : حکام . یا حاکم شب . عسس باشی رئیس شبگردان ( صفویان ). یا حاکم شرع . عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند .
عبدالشکور افندی یکی از شعرای عثمانی

مترادف و متضاد

برنده، حقدار

آمر، داور، دیان، سائس، صاحب‌اختیار، عامل ≠ محکوم

ساتراب، شهربان، استاندار، امیر، پیشوا، حکمران، شاه، فرماندار، فرمانروا، والی

۱. آمر، داور، دیان، سائس، صاحباختیار، عامل ۲. ساتراب، شهربان، استاندار، امیر، پیشوا، حکمران، شاه، فرماندار، فرمانروا، والی ۳. برنده، حقدار ≠ محکوم ۴. چیره، مسلط، غالب ۵. حکم کننده ۶. قاضی، داور ۷. حاضر، موجود، حکمفرما، مستولی...

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] به انشاء کننده حکم حاکم می گویند.حاکم، در لغت به معنای حکم کننده است.معنای اصطلاحی حاکمحاکم در اصطلاح به کسی گفته می شود که از سر قدرت انشای حکم می کند؛ یعنی حکم را در عالم اعتبار ایجاد می نماید.در اسلام حاکم بالاصالة خدای متعال است؛ " ان الحکم الا لله " و در این مورد هیچ اختلافی میان مسلمانان وجود ندارد.حاکمان در اسلامبه غیر از خدا پیامبر اکرم ( ص ) و ائمه اطهار ( ع ) و مجتهدان جامع ال...

کلمات مرتبط

  • حاکم بودن
  • حاکم زن
  • حاکم ستمگر یا مستبد
  • حاکم شدن
  • حاکم عالی مقام
  • حاکم قصر
  • حاکم مطلق
  • حاکم کل
  • حاکم یا قاضی شهر
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات