Main logo
کلماتور
  • صفحه اصلی
  • محفل
  • گنجینه شعر
  • فرهنگ لغات
  • ساز و آواز
  • استودیو
  • بازی

معانی کلمه : حال

تلفظ بین المللی : /hˈɑl/ تلفظ :‌ [h'Al]
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا
  • حال انکه
  • حال دادن
  • حال مخصوص
  • حال ندار
  • حال گرفتن
  • حال آمدن
  • حال آوردن
  • حال امدن
  • حال اوردن
لغت نامه دهخدافرهنگ عمیدفرهنگ معینفرهنگ فارسیدانشنامه عمومیگویش مازنیمترادف و متضاددانشنامه اسلامیفرهنگ فارسی سارهواژه نامه بختیاریکا

لغت نامه دهخدا

حال . (ع اِ) ج ِ حالت . (منتهی الارب ).

حال . (اِخ ) شهری است در یمن از سرزمینهای ازد و بارق و یَشکُر. ابومنهال عبیدةبن منهال گوید: چون اسلام به این سرزمین رسید یشکرها پیش دستی کردند و بارق ها سستی نمودند. و آنان خویشاوند یشکر بودند و نام یشکر والان است ، و در کتاب الردة آمده : حال از مخلاف های طائف است . (معجم البلدان )....

فرهنگ عمید

حلول‌کننده؛ جای‌گیرنده؛ فرود‌آینده.

۱. [جمع: اَحوال] هیئت و کیفیت چیزی؛ چگونگی؛ چگونگی انسان، حیوان، یا چیزی.۲. وضع و چگونگی زندگی کسی.۳. زمان حاضر.۴. (تصوف) حالت و کیفیتی که بر سالک و عارف دست می‌دهد، مانندِ شوق، طرب، حزن، و ترس که موجب صفای قلب و وقت وی می‌شود.۵. [قدیمی] عشق و محبت.⟨حال به حال شدن: (مصدر لازم) [عامیانه] تغییر حال دادن؛ از حالتی به حالت دیگر درآمدن.⟨حال کردن: (مصدر لازم) [ع...

فرهنگ معین

[ ع . ] (اِفا.) حلول کننده ، فرود آینده .

[ ع . ] (اِ.) 1 - کیفیت چیزی . 2 - زمان حاضر. 3 - وضعیت جسمی یا روحی انسان . 4 - در عرفان ، وضعیتی که موجب صفای قلب سالک شود. ؛~ ِ کسی را جا آوردن کنایه از: کسی را تنبیه کردن . ؛به هم خوردن ~ ِ کسی الف - تغییر حال دادن . ب - غش کردن . ج - استفراغ کردن .

[ ع . ] (اِ. ) ۱ - کیفیت چیزی . ۲ - زمان حاضر. ۳ - وضعیت جسمی یا روحی انسان . ۴ - در عر...

فرهنگ فارسی

چگونگی، چگونگی انسان یاحیوان یاچیزی، احوال
( اسم ) حلول کننده فرود آینده جای گیرنده : (( عرض حال درجسم است یانه . ) )
شهریست در یمن از سرزمینهای ازدوبارق ویشکر

دانشنامه عمومی

(حقوقی) حالّ؛ سر رسیده.

حال ممکن است در موارد زیر مورد استفاده گیرد:
حال به معنی اکنون
زمان حال (زبان)
حال کردن یا لذت
حال یا خلق، در روان شناسی
wiki: حال

گویش مازنی

مزاج – حال – احوال

/haal/ مزاج – حال – احوال

مترادف و متضاد

احوال، اوقات، حالت

اسم ≠ روش، شیوه، طریقه

وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع

اکنون، الحال، ≠ اینک، حالا

حلول‌کننده، جای‌گیرنده، واردشونده

۱. احوال، اوقات، حالت ۲. وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع ۳. اکنون، الحال، ≠ گذشته ۴. اینک، حالا ۵. لحظه، دم، هنگام ۶. زمان حاضر، مضارع ۷. خوشی، سرمستی ۸. ذوق ۹. وجد، شور، نشاط ۱۰. جریان، ماجرا ۱۱. انرژی، تاب، توان ۱۲. روش، شیوه، طریقه...

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] زمان حاضر، یا حالت فاعل و مفعول در زمان وقوع فعل حال می گویند.حال، در لغت به معنای زمان حاضر برزخ میان پایان گذشته و شروع آینده است و در اصطلاح علم نحو به چیزی گفته می شود که حالت و چگونگی فاعل یا مفعول یا هر دو را در جمله بیان می نماید؛ برای مثال، «جائنی زید راکبا» یعنی زید در حالی که سواره بود نزد من آمد. wikifeqh: صفت و هیئت آن. در زبان فرانسه، معادل حال عبارتست ازEtat و معادل انگلیس...

فرهنگ فارسی ساره

کنون، اکنون، اینگاه

واژه نامه بختیاریکا

ای سَو؛ ب ِ نَقد

کلمات مرتبط

  • حال انکه
  • حال دادن
  • حال مخصوص
  • حال ندار
  • حال گرفتن
  • حال آمدن
  • حال آوردن
  • حال امدن
  • حال اوردن
درباره کلماتور

کلماتور خانه‌ای برای واژه‌ها و نغمه‌هاست؛ جایی که فرهنگ لغت، ادبیات، شعر و موسیقی ایران در کنار هم زنده می‌مانند و رشد می‌کنند. ما باور داریم که زبان و ادبیات، حافظه‌ی جمعی یک ملت‌اند؛ و کلماتور تلاشی است برای پاسداشت و گسترش این میراث ارزشمند. این وب‌سایت در حال حاضر در مرحله آزمایشی قرار دارد و تیم ما پیوسته در حال بهبود و تکمیل بخش‌های گوناگون آن است. از شکیبایی، همراهی و اعتماد شما صمیمانه سپاسگزاریم.

لینک‌های کاربردی
  • ورود
  • ثبت نام
  • سیستم امتیاز دهی
  • پرسش‌های متداول
  • شرایط خدمات
  • امنیت و حریم خصوصی
رویدادی های اخیر

استودیو کلماتور راه اندازی شد (۲۲ مرداد ۱۴۰۵)

امکان ارسال نظرات فراهم شد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

محفل به راه افتاد (۲۰ آذر ۱۴۰۴)

طراحی و اجرا توسط شرکت توسعه هوش با همکاری ساینتیست

نظرات