معانی کلمه : حال
لغت نامه دهخدا
حال . (ع اِ) ج ِ حالت . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
حلولکننده؛ جایگیرنده؛ فرودآینده.
فرهنگ معین
[ ع . ] (اِفا.) حلول کننده ، فرود آینده .
[ ع . ] (اِ.) 1 - کیفیت چیزی . 2 - زمان حاضر. 3 - وضعیت جسمی یا روحی انسان . 4 - در عرفان ، وضعیتی که موجب صفای قلب سالک شود. ؛~ ِ کسی را جا آوردن کنایه از: کسی را تنبیه کردن . ؛به هم خوردن ~ ِ کسی الف - تغییر حال دادن . ب - غش کردن . ج - استفراغ کردن .
فرهنگ فارسی
چگونگی، چگونگی انسان یاحیوان یاچیزی، احوال
( اسم ) حلول کننده فرود آینده جای گیرنده : (( عرض حال درجسم است یانه . ) )
شهریست در یمن از سرزمینهای ازدوبارق ویشکر
( اسم ) حلول کننده فرود آینده جای گیرنده : (( عرض حال درجسم است یانه . ) )
شهریست در یمن از سرزمینهای ازدوبارق ویشکر
دانشنامه عمومی
(حقوقی) حالّ؛ سر رسیده.
حال ممکن است در موارد زیر مورد استفاده گیرد:
حال به معنی اکنون
زمان حال (زبان)
حال کردن یا لذت
حال یا خلق، در روان شناسی
حال به معنی اکنون
زمان حال (زبان)
حال کردن یا لذت
حال یا خلق، در روان شناسی
wiki: حال
گویش مازنی
مزاج – حال – احوال
/haal/ مزاج – حال – احوال
مترادف و متضاد
احوال، اوقات، حالت
اسم ≠ روش، شیوه، طریقه
وضعیت، چگونگی، کیفیت، وضع
اکنون، الحال، ≠ اینک، حالا
حلولکننده، جایگیرنده، واردشونده
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
کنون، اکنون، اینگاه
واژه نامه بختیاریکا
ای سَو؛ ب ِ نَقد
