معانی کلمه : جوشیدن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. به جوش آمدن آب و هر مایع دیگر بر اثر حرارت، غلیان.
۲. بیرون آمدن آب از زمین و چشمه با حالتی که انگار در حال جوشیدن است.
۳. [مجاز] خشمگین شدن.
۴. [قدیمی، مجاز] شورش و هنگامه برپا کردن، سروصدا کردن.
۵. [قدیمی، مجاز] مضطرب شدن، به جوش آمدن، شوریده دل شدن.
۶. (مصدر متعدی ) [قدیمی] جوشاندن.
۲. بیرون آمدن آب از زمین و چشمه با حالتی که انگار در حال جوشیدن است.
۳. [مجاز] خشمگین شدن.
۴. [قدیمی، مجاز] شورش و هنگامه برپا کردن، سروصدا کردن.
۵. [قدیمی، مجاز] مضطرب شدن، به جوش آمدن، شوریده دل شدن.
۶. (مصدر متعدی ) [قدیمی] جوشاندن.
فرهنگ معین
(دَ ) (مص ل . ) ۱ - به جوشش آمدن . ۲ - فوران کردن آب از زمین .
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ( جوشید جوشد خواهد جوشید بحوش جوشنده جوشان جوشیده جوشش ) . ۱- حاصل شدن جوش بواسط. حرارت یا تخمیر و انقلاب غلیان کردن . ۲- حرارت یافتن .۳- فوران کردن بیرون آمدن آب از زمین و چشمه . ۴- سر بر آوردن کشت .
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: beyuši / beqoli
طاری: vüšây(mun)
طامه ای: višâɂan
طرقی: yošâymun
کشه ای: višâymun
نطنزی: yušâɂan
مترادف و متضاد
جوشآمدن، جوشش، غلیان، فوران
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
جوشِستِن
