معانی کلمه : جواب
لغت نامه دهخدا
جواب . [ ج َ بِن ْ ] (ع اِ) حوضهای بزرگ . (آنندراج ). در اصل جوابی بوده ، جمع جابیة. (غیاث اللغات از منتخب ). رجوع به جابیه شود.
جواب . [ ج َوْ وا ] (ع ص )مبالغه ٔ جائب . (از اقرب الموارد). بسیار رونده : رجل جواب لیل ؛ مردی که همه شب راه رود. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ سؤال] پاسخ.
۲. آنچه در مقابل خطاب، دعا، اعتراض، آزمون، معادلۀ ریاضی، یا نامه گفته و نوشته میشود.
۳. (اسم مصدر) [مجاز] جبران.
۴. (ادبی) استقبال.
〈 جواب دادن (گفتن): (مصدر لازم) پاسخ گفتن؛ پاسخ دادن.
〈 جواب شافی: پاسخ قاطع.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] ۱ - (اِ. ) پاسخ . ۲ - آن چه پس از حل مسئله یا معادله به دست می آید. ۳ - (اِمص . ) جبران ، تلافی . ۴ - نتیجة آزمایش یا آزمون .
فرهنگ فارسی
پاسخ
پاسخ، مقابل سئوال، درمقابل اعتراض ونامه دهند
( اسم ) پاسخ مقابل سوال پرسش . جمع : اجوبه .
مبالغه جائب بسیار رونده
( جو آب ) از جو و آب آبی که جو در آن جوشانیده به بیماران دهند و آنرا آش جو نیز گویند یا مائ الشعیر .
( اسم ) پاسخ مقابل سوال پرسش . جمع : اجوبه .
مبالغه جائب بسیار رونده
( جو آب ) از جو و آب آبی که جو در آن جوشانیده به بیماران دهند و آنرا آش جو نیز گویند یا مائ الشعیر .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
راهحل
پاسخ ≠ پرسش
۱. پاسخ
۲. راهحل ≠ پرسش
