معانی کلمه : جلال
لغت نامه دهخدا
جلال . [ ج َل ْ لا ] (اِخ ) راهی است بنجد سوی مکه . (منتهی الارب ).
جلال . [ ج ُ ](ع ص ) سطبر از هر چیزی . || معظم چیزی . || بزرگ . || بزرگ قدر. || روشن آواز. حمار جلال ؛ خر روشن آواز. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. بزرگی، بزرگواری.
۲. عزت، شکوه.
۲. عزت، شکوه.
فرهنگ معین
(جَ ) [ ع . ] (اِمص . ) ۱ - بزرگی ، عظمت . ۲ - شکوه .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
شکوه
بزرگ، فتح کننده، عظیم.
جلال (به عربی: جلال) یک شهرداری در الجزایر است که در استان خنشله واقع شده است. جلال ۳٬۶۳۷ نفر جمعیت دارد.
فهرست شهرهای الجزایر
فهرست شهرهای الجزایر
wiki: جلال
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: jalāl) (عربی) بلند پایگی ، عظمت ، بزرگی ، از صفات خداوند که به مقام کبریایی او اشاره دارد .
اسم: جلال (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: jalāl) (فارسی: جلال) (انگلیسی: jalal)
معنی: بزرگواری، عظمت، شکوه، از صفات خداوند که به مقام کبریایی او اشاره دارد، بلند پایگی، بزرگی
معنی: بزرگواری، عظمت، شکوه، از صفات خداوند که به مقام کبریایی او اشاره دارد، بلند پایگی، بزرگی
مترادف و متضاد
احتشام، بزرگی، جاه، جبروت، حشمت، شکوه، شوکت، عظمت، فر، فره، کبریا، مجد
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
شکوه
