معانی کلمه : جرح و تعدیل کردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ فارسی
مخدوش ساختن عدالت گواه یا عادل شمردن او یا نسبت ضعف روایت بکسی دادن یا عدل شمردن او یا تصحیح کردن نوشته .
مترادف و متضاد
alter (فعل)
اصلاح کردن، تغییر دادن، عوض کردن، دگرگون شدن، تغییر یافتن، دگرگون کردن، جرح و تعدیل کردن
