جانگزا. [ گ َ ] ( نف مرکب ) جان گزای.گزاینده جان. کاهنده حیات بود، همچو زهر و مانند آن. ( شرفنامه منیری ). کاهنده و آسیب رساننده جان راگویند. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). در همه معانی مقابل و ضد جانفزا است. ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) : الوداع ای کعبه کاینک درد هجری جانگزاست شمّه ای خاک مدینه حرز و درمان آمده.خاقانی.سگ ابلق روز و شب جانگزاست از این ابلق جانگزا می گریزم.خاقانی.تریاق در دهان رسول آفرید...
فرهنگ عمید
۱. آنچه روح را بیازارد و به آن گزند برساند، گزندرساننده به جان: بیا ساقی آن شربت جان فزای / به من ده که دارم غمی جان گزای (نظامی۵: ۷۸۵ ). ۲. آسیب رساننده.