جانفزای . [ ف َ ] (نف مرکب ) جان فزاینده . نشاطآورنده : جهان دار یزدان گوای منست که دیدار تو جانفزای منست . فردوسی .جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده ست و او رهنمای . (گرشاسب نامه ).شعر من بر علم من برهان بس است جانفزای و صاف چون آب زلال . ناصرخسرو.سلک جواهر است خط جانفزای صدرچون صدر جوهری بود آری بود چنین . سوزنی .مرا دلی است پر ز خون به بند زلف تو درون پناه می برم کنون بلعل جانفزای تو....