جان بردن. [ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) زندگانی کردن. ( غیاث اللغات ). زنده ماندن. از مرگ رهایی یافتن. از مهلکه سالم بیرون آمدن. از مرگ خلاص شدن. خلاص شدن. مستخلص شدن. نجات یافتن. سالم ماندن : شما راه سوی بیابان بریدمگر کز بد دشمنان جان برید.فردوسی.جان کی برد ز تیغ تو کش پر عقاب دادگرچه مخالف تو عقابی به پر شود.مسعودسعد.بخدای عزّوجل سوگند خوردم [ معتصم ] که افشین از من جان نبرد. ( تاریخ بیهقی ص 174 ). پس...