جار. (ترکی ، اِ) ندا کردن . || جمعیت . (آنندراج ).
جار. [ رِن ْ ] (ع ص ) جاری . آب روان یا هر مایع که روان باشد.
جار. (اِخ ) کوهی است از توابع شرقی موصل . (معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
همسایه.
خرزهره.
چراغ بلور چندشاخه که از سقف آویزان میکنند؛ چلچراغ؛ لالۀ چندشمعی.
۱. کِشنده؛ جذبکننده.
۲. (ادبی) در نحو عربی، حرفی که به آخر کلمه کسره میدهد.
(اِ.) فریاد، بانگ .
[ هند. ] (اِ.) چلچراغ .
[ ع . ] (اِ.) 1 - همسایه . 2 - شریک .
[ ع . جاری ] (ص .) آب روان یا هر مایع که روان باشد، جاری .
(رّ) [ ع . ] (اِفا.) جر دهنده ، حرفی که مدخول خود را جر دهد. مدخول را مجرور گویند و مجموع را جار و مجرور.
نگهبان
یک پسوند برای فایل
بالا
کار جمعی
پسوند مکانی برابر زار فارسی
فریاد، صداى بلند.
بالا
نگهبان
چلچراغ
مجاور، همسایه
همسوگند، همقسم
بانگ، داد، صدا، صلا، صوت، فریاد، ندا
۱. بانگ، داد، صدا، صلا، صوت، فریاد، ندا
۲. مجاور، همسایه
۳. چلچراغ
۴. نگهبان
۵. همسوگند، همقسم