تیزگام. ( ص مرکب ) تیزقدم و تیزتک. ( آنندراج ). تندرو و اسب راهوار. ( ناظم الاطباء ). سریع : هم آهو فغند است و هم تیزتگ هم آهسته خوی است و هم تیزگام.فرالاوی ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).شهنشاه برداشت زین و لگام به نزدیک آن اسب شد تیزگام.فردوسی.رام زین و خوش عنان و کش خرام و تیزگام شخ نورد و راه جوی و سیل بر و کوه کن.منوچهری.پس صید خسته شده تیزگام چه تازی همی خیره در دست دام.اسدی.هزار اسب که پیکر...