معانی کلمه : تنی
لغت نامه دهخدا
تنی. [ ت َ ] ( ص نسبی )بمعنی جسمانی است. ( برهان ). منسوب به تن چنانکه در تنانی گذشت ، یعنی جسمانی. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). دارای جسم و جسمانی و مادی. ( ناظم الاطباء ). پهلوی تنیک . از: تن + ی ( نسبت ). ( حاشیه برهان چ معین ). || در تداول ، اَبَوینی. پدری و مادری. مقابل ناتنی : برادر تنی ؛ برادر اصلی و بطنی. که از یک پدر و مادرند. رجوع به تن شود.
فرهنگ معین
(تَ ) (ص نسب . ) ۱ - منسوب به یک تن . ۲ - از یک پدر. مق ناتنی .
فرهنگ فارسی
به معنی جسمانی است منسوب به تن چنان که در تنانی گذشت یعنی جسمانی .
گویش مازنی
نوعی دوک – چوب دو سر ماسوره
/tani/ نوعی دوک – چوب دو سر ماسوره
فرهنگ اسم ها
اسم: تنی (دختر) (فارسی) (تلفظ: teni) (فارسی: تِنی) (انگلیسی: teni)
معنی: در گویش مازندران شکوفه
معنی: در گویش مازندران شکوفه
مترادف و متضاد
مربوط به تن
بدنی ≠ ناتنی
از یک پدر و مادر
۱. بدنی
۲. مربوط به تن
۳. از یک پدر و مادر ≠ ناتنی
